روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
این چندمین نامه ای است که برایت می نویسم ...نمی دانم !نامه هایی بی مقصد ! بی نشان ! نامه هایی که هرگز نباید آن ها را بخوانی .راستش را بخواهی اگر بخوانی وقتی که خیالت راحت بشود که دوستت دارم آدم ها وقتی عاشق می شوند مهربان تر از همیشه اند ! پروانه ها را دوست دارند .گل ها ، درختان ، شکوفه ها ...برف ...باران ...آدم ها عاشق که می شوند با همه چیز مهربان می شوند .حتی پنجره ها را دوست دارند و کلاغ هایی که از سر بی خیالی روی بام ها می نشینند و قار قار می کنند ! عاشق که می شوند هم مرغ عشق را دوست دارند هم گربه های بدجنس را ! هم شب سیاه را دوست دارند و هم روزهای آفتابی را ! وقتی باران می آید اخم هایشان توی هم نمی رود ...می زنند زیر باران راه می روند ...اشک می ریزند ...شعر می خوانند ... حتی عاشق خیابان های خلوت و طولانی می شوند ...عاشق برگ های خزان زده ...عاشق شاخه های درختان پیر ...نیمکت های خالی ...فنجان های جفت قهوه ...دیوان حافظ ...فال ...و تردید میان رسیدن و نرسیدن ! قطره های اشکی که توی خلوت می چکد روی دفتر خاطراتشان ...روی عکسی که لبخند می زند ...و شعرهایی که گاه و بیگاه از درون دلی سرشار از رنج و درد زاده می شوند ...آدم ها وقتی که عاشق می شوند با همه ی دنیا مهربان می شوند غیر از رقیبی که می خواهند با دست خودشان خفه اش کنند ! باز تضادی دیگر ...می بینی ...در نهایت عشق ، باز هم دل آدم ها خالی از سیاهی نیست ! آدم ها عاشق که می شوند مالک هم می شوند .مالک قلبی که فقط باید برای تو بتپد ...مالک چشمی که فقط باید به تو نگاه کند ...مالک لبی که فقط به تو بخندد ...مالک جسم و روحی که فقط مال تو باشد ...آدم ها که عاشق می شوند سخت می شود کنارشان ماند و آزاد بود ! به نظر تو کدام بهتر آدم ها عاشق که می شوند شبیه قدیس ها با همه دوست و مهربانند ! و وقتی که از عشق می گذرند ...وقتی که زمان می گذرد ...وقتی که می رسند به هم روزمره و عادی می شوند و وقتی که نمی رسند خسته و تنها و منزوی! عشق گاهی جان می دهد و گاهی جان می گیرد ... این چندمین نامه بود که برایت نوشتم ؟ نمی دانم ... همین قدر می دانم که هنوز عاشق پنجره های رو به بارانم ...هنوز مهربانم ...هنوز دستانم بوی گل می دهد ...هنوز دوستم داری و گل های سرخی که داده ای توی گلدانند ... * دوستانی که این پست من رو خوندید سلام ! اگر دوست داشتید سری هم به پست " خرداد 89" من ، با عنوان : تو می مانی زیرا که عشق ماندنی است بزنید .آدرسش : http://m_gahanbakhsh.persianblog.ir/post/192/
همه چیز عادی و روزمره می شود .آن قدر عادی که شاید اصلا یادت برود یک روزی عاشقم بوده ای ! این نامه هم باشد برای روز مبادا ...اگر می شود تو هم دیگر نگو دوستم داری .بگذار بیقرار شنیدن شوم ! آن قدر که روزها و شب ها را بگریم .آن قدر که دفترها شعر برایت بگویم ...فاصله گاهی اشتیاق می آورد ...عشق می آفریند !
است ...عاشق بودن یا آزاد بودن ؟ به نظر من عشق در اسارت میمیرد ! 
| Design By : Night Melody |
